هميشه بر سر يک مرز در نوسان بوده ام؛ نوشتن و به تصوير در آوردن.
از سپيدی بوم به سپيدی کاغذ و از سپيدی کاغذ به سپيدی بوم. کاغذ را سياه کردن و بر بوم رنگ ها را آزادانه پراکنده ساختن.
به جای باز نمایاندن آن چه که می بینم، دوست دارم رنگ ها را آزادنه به کار برم تا بتوانم درک و احساسم را نیز در آن بگنجانم.
نقاشی برای من واژه دیگری است از میان واژه ها برای بیان احساس، برای تحقق بخشیدن به ادراک ها، و دستیابی به آزادی.
آزادی ذهن و نه برده طبیعت بودن. آزادی برای بیان، بیان نگرشی نو در واقعیت و زیبایی.
زیرا هنر تنها به انسان تعلق دارد، پس آنچه که از ادراک و حیات انسان در هنر نمود می یابد بی بدیل است .
نقاشی برای من جایگزین شعر است، کلمه و صوتی که به شکل و رنگ بر گردانده شده اند. شکل ها و رنگ ها نماد هستند و آنچه که مهم است مفهوم این نمادهاست.
اگر توانسته باشم با هنر خود نمادهایی را که هر کدام یک جزء جدا و ناچیز هستند به هم پیوند داده و از تصویر کلی آنها مفاهیم ادارکی و حسی آفریده باشم، موفق بوده ام. زیرا معیار حقیقت است، نه فقط زیبایی.
قدرت هنر در انسان گرایی آن ست و به همین خاطر نمی توان آن را در جستجوی مطلق واقعیت و مطلق زیبایی محدود کرد. هنر در نقطه تلاقی خصوصیات مشترک انسانی و طبیعت انسانی جایگاه خاص خود را می یابد.
برای من کار برد واژه نقاشی، نه به معنای باز نمائی ظواهر طبیعی، بلکه آفریدن طبیعت در باغچه ذهن است، تا گیاه تازه ای بروید با میوه های حیات بخش و پر ثمر، نه آرام بخش و تخدیر کننده.
چرا که هنر ریشه در واقعیت دارد. این گیاه نه برای تزیین بلکه به معنای بیان ارزش ها و اهمیت زندگی و محرکی برای تلاش بیشتر در راه زندگی است.
کار هنری برای من بیان پر توان نیروی زیستن است. نیرویی که هرگز متوقف نمی شود و در ژرفای واقعیت غوطه ور است.