منصوره اشرافی
کلام، رنگ، سکوت
همیشه بر سر یک مرز در نوسان بودهام: نوشتن و به تصویر درآوردن.
از سپیدی بوم به سپیدی کاغذ، و از سپیدی کاغذ به سپیدی بوم؛ کاغذها را سیاه کردن و بر بوم، رنگها را آزادانه پراکنده ساختن.
به جای بازنماییِ دقیق آنچه در اشیا و پدیدهها میبینم، دوست دارم طرحها و رنگها را آزادانهتر به کار بگیرم تا بتوانم دریافت و برداشت خود از هستی و طبیعت را نیز در آن بگنجانم.
از این رو، نقاشی برای من واژهای دیگر است از میان انبوه واژههایی که برای بیانِ فهم و احساس، و دستیابی به آزادی، به کار میروند.
آزادیِ ذهن، و نه بردهٔ طبیعت بودن؛ آزادی برای بیان، برای بیان نگرشی نو به حقیقت و زیبایی؛ زیرا هنر به انسان تعلق دارد.
نقاشی و شعر برای من جایگزین یکدیگرند. نقاشی، کلمههایی است که به شکل و رنگ برگردانده شدهاند. در اینجا، شکلها و رنگها نمادند و آنچه اهمیت دارد، معنایی است که از این نمادها زاده میشود.
اگر توانسته باشم با هنر خود، نمادهایی را که هر یک بهتنهایی جزئی جدا و ناچیزند به یکدیگر پیوند دهم و از ترکیب آنها مفاهیمی ادراکی و حسی بیافرینم، آنگاه خود را موفق دانستهام؛ زیرا حقیقت، کیفیت است، نه صرفاً زیبایی.
قدرت هنر در انسانگرایی آن است و به همین دلیل نمیتوان آن را در جستوجوی واقعیت و مطلق محدود کرد. هنر، در خصوصیات مشترک انسانی و در تجربهٔ انسان از موقعیت خویش، جایگاه ویژهٔ خود را پیدا میکند.
برای من، کاربرد واژهٔ «نقاشی» به معنای بازنماییِ ظواهر طبیعت نیست؛ بلکه آفریدن طبیعت در باغچهٔ ذهن است، تا گیاهی تازه بروید؛ گیاهی با میوههایی حیاتبخش و پربار، نه آرامبخش و تخدیرکننده.
زیرا هنر در حقیقتِ زندگی ریشه دارد. این گیاه برای تزئین نیست؛ بلکه بیانگر ارزش و اهمیت زندگی و محرکی برای تلاش بیشتر در راه زیستن است.
کار هنری برای من، بیانِ پرتوانِ نیروی زیستن است؛ نیرویی که هرگز از حرکت بازنمیایستد و در ژرفای حقیقت غوطهور است.